در کتاب لئالی الاخبار آمده است:زاهدی بود که میان او و جن مومنی دوستی و

 

الفت وجود داشته آن زاهد گوید:

 

روزی در مسجد نشسته بودم که ناگاه آن جنّی رفیقم بر من ظاهر شده گفت:

 

چگونه می بینی دل این مردمی را که در مسجدند؟

 

گفتم: می بینم که بعضی از اینها خوابند و بعضی بیدار.

 

گفت: بر سرشان چه می بینی؟

 

گفتم: چیزی نمیبینم پس به دست خود چشم های مرا مالید و مسح کرد و سپس

 

گفت: ملاحظه نما، و چون نگاه کردم دیدم که بر سر هر یک از آنها کلاغی نشسته

 

است ولی بعضی از آن کلاغها با دو بال خود چشم آن کسی را که بر سرش نشسته-

 

اند پوشانده است!

 

وبعضی دیگر گاه با دو بال خود چشم آن کس را که بر سرش نشسته اند پوشانده و

 

گاه بالهای خود را بر میدارد!

 

از او سوال کردم که این کلاغها چیست؟

 

آن رفیق جنی گفت: این کلاغها شیطان هایی هستند که بر آنها موکلند، پس بر سر

 

آنها نشسته اند به هر قدر که از خداوند متعال غافل شوند با بالهای خود چشم

 

ایشان را میگیرند.

 

وَ مَن یَعشُ عَن ذِکرِ الرَّحمنِ نُقَیِّض لَهُ شَیطانا فَهُوَ لَهُ قَرین 

 

و هر کس از یاد خدا رخ بتابد، شیطانی را برانگیزیم تا با یارو همنشین دایم وی باشد.

 

 

                   


 

نوشته شده توسط نگاه منتظر در دوشنبه دوم مهر 1386 ساعت 11:5 موضوع مطالب مذهبی | لینک ثابت